وقتی کنارم به شور میرسی وقتی (( همای )) هر دوی ما رو به اوج میرسونه... اونوقت ه که خدا رو کنار خودمون ، کنار هر سه مون حس میکنم. دستات رو میگیرم و انگار بهشت رو دارم. بهشت من: به خاطر تمام مهربونيهات و خنده هات ممنونتيم.... من و نسيم بهشت. ....ما خوبيم ...خيلي ...اما لپ تابمون خراب...تا دوهفته ي ديگه اسباب كشي داريم و تازه پا*نياي مهربون هم امده...حسابي سرمون شلوغه ...همتون رو دوست داريم. و برميگرديم. سلام: من آقاي شوهر: خدا را شكر ... ممنونم بابت همه لطفها و محبتها و بركات و آرامشي كه به ما ميدي... اين روزها من و بانو جيرجيركمون داريم بهترين روزهاي زندگيمون را تجربه ميكنيم... كاش ميشد زمان را متوقف كرد... كاش همه زندگيها و زن وشوهرها يه جورايي براي آرامش زندگيشئن كمك ميكردند.... روزهاي پر تنش و كم وبيش طوفاني من و بانو با كمك بانو و لطف خدا به يه ساحل آروم تبديل شده... بيشتر وقتهاي من و بانو و تازگيها جيرجيركمون با يه نفر ديگه داره ميگذره... شايد باورش سخت باشه اما اون يه نفر مادر بانو است... زني كه داره سعي ميكنه لااقل بهتر از هم سن و سالاش زندگي كنه وتلاش میکنه يه جور ديگه به زندگيش نگاه كنه.... زني كه با استفاده از تجربياتش داره به زندگي ما كمك ميكنه و يه جورايي ما را در زندگي همراهي ميكنه..... بابت همه خوبيهات ، مهربونيات ، درك كردنات ، آرامشها و گذشتت ممنون.... شايد بانو نخواد بگه اما من به همه شما كه ما را همراهي ميكنيد بگم كه دكترش بهش گفته به احتمال 90% جيرجيركتون دختره... اما كاش زمان متوقف نميشد چون اگر خدا بخوا ما روزهاي بهتر و لحظات قشنگتري را در پيش داريم.... با دعاي خير شما... یا حق خوب است که خدا تو را افریده... خوب است که خدا تو را ،مهربان و عزیز افریده... و بهتر ان که خداوند تو را برای من افریده و بس. پ.ن:هستیم ...اما کم. خوبیم خیلی. شکر. همتون رو میخونم هرچند بی صدا. دوستتون داریم تا همیشه. تولد مرد مهربان منه....و من غرق شادیم .چون خداوند اون رو برای من افریده.... من آقای شوهر: خدایا شکرت.... ما خوبیم شاید در بهترین حالت ممکن.....البته بانو بعضی مواقع دلش افسرده میشه و اون موقع گیرهایی به بنده میدهند و من هم با خنده و بعضی مواقع با اخم ولی در حالت شوخی اونو یه جورایی ردش میکنم تا زندگی بگذره.... نمیدونستم و یا شاید تصورش را نمیکردم که یه روزی با یاد بچه قند تو دلم آب شود... حس تازه و قشنگیه....مخصوصا اگر شرایط و کانون خانواده ات گرم باشه.... بانو .......مادر شدنش.......و بچه ای که بانو به اون میگه جیرجیرک.....نمیدونم چرا ولی به ما میچسبه...... خدایا در این ماه گناهان ما راببخش و به زندگیمان آرامش و سلامتی و برکت و رحمتت را عطا کن.(ان شاالله) خدایا شکرت. ما خوبیم الهی شکر. داریم یواش یواش دنبال خونه میگردیم تا از اینجا بریم تا بهتر و نو نوارتر باشه.و یه اتاق خوشکلم نصیب جیرجیرکمون شه!! اینجا که هستیم رو حدود سال ۸۴ اجاره کردیم که صاحب خونه ی خوبی داشت خداییش. توی این خونه اتفاقها و رویداد های عجیبی برامون پیش امد. توی این خونه من و همراهم همدیگر رو دوباره پیدا کردیم ،در واقع بزرگتر شدیم و متواضع تر.توی این خونه ما رشد فکری داشتیم به عقیده من البته(نگید چه خود شیفته!!) توی این خونه ما پدر و مادر شدیم...من درسم رو تمام کردم. رشد مالیمون خوب بود الهی شکر...و برای من ،یه تجربه ی ۴ ساله ی مفید بود که خودم رو بهتر بشناسم و با ضعفهام و اشکالاتم رو به رو شم.و سعی در برطرف کردنش کنم. خلاصه این خونه هم برای خودش داستانها و قصه هایی داره که گفتنی ه... الهی که هر کس بعد از ما میاد داخلش خوشبخت باشه و سالم...خدا هم به ما کمک کنه که یه جای بهتر پیدا کنیم . ماه رمضان همتونم مبارک...ما رو هم سر سفرهای پربرکتتون دعا کنید. قربان صدقه ات میروم...نازم را میخری... دلم برای چشمهای سرخ هر شبت انقدر میسوزد،که نمیخواهی دردت را از نزدیک ببینم. خنده ام میگیرد...اخر تو نمیدانی من هر غم تو را در نفسهایت میشناسم ... میشناسم ان درد پاها را از ایستادن زیاد... میدانم همراهم ...میدانم عزیزکم... خبری نیست مرد خوب من....خبری نیست. جوانیم و طلبکار خدا... جوانیم و سالم و دلنشین تر اینکه یکدیگر را داریم و بس. تو بخندی دنیا جای قشنگتریست برای زندگی...استوار و قوی باشی ، من زندگی رو دو دستی میچسبم و رها نمیکنم! قربان ان صدای خسته ی خواب الودت...ممنونم برای زندگیمان تمام نیرویت را میگذاری . به تو و قدرت تو افتخار میکنم ،و همیشه در کنارت هستم ...تا همیشه. بچه داره زار میزنه، صداش توی تمام کوچه پیچیده... باباش دستش رو محکم گرفته و با داد میگه: بتمرگ توی ماشین... مامان میگه: تکه تکه ش کن...بابا میگه: خفه شو ...بهت میگم خفه شو... صدات در نیاد....صدات در نیاد ...مگه من نمیگم.... بچه در واقع خفه میشه و دیگه جیکم نمیزنه...ومن پشت پنجره ی خونمون ،همونجا به خدا پناه میبرم ...که خدایا کمکم که مادر با انصافی باشم. من خوبم ...خیلی خوبم . در کنار همسرم و نی نی شکل گرفته ی درونم احساس خوبی دارم. ۱۸ اسفند روزی که قرار من ، پوست شیرین تو رو لمس کنم. اون روز زمین نفس میکشه و بهار در برابر چشمان قشنگ عسلی تو به رقص در میاد. و من میخندم ...اونقدر که انگار تمام خنده های دنیا در من جمع شده اند. خدایا ... خدایا... کمکم کن ببینم او چیزی رو که من رو به تو و خوشبختی و شکر گذاری نزدیک میکنه. و کمکم کن نبینم ، نبینم اون چیزی رو من رو از تو دور میکنه و پرده ی حجابی بر چشمان من بکش وقتی من رو به تمایز وا میداره. امین امروز رفتم ،نی نی ه خوشکلون رو دیدم... الهی مامان قربونش بره،اینقدر مودب بود...سلام کرد به مامانش اقای دکترم،کلی ازش تعریف کرد که دم بریده رشدش خوبه و هر چی تو داری میخوری نصیب اون بلاگرفته میشه....نوش جونت مادر. ما هم بسی خوشحالیم...الان... دیشب هم با اقای شوهر هم حرف زدیم،گریه کردیم،عقده گشایی فرمودیم و به این نتیجه رسیدم من که: به حال خودش بزارمش... دلم میخواست کمک کنم...که انگار ...همون به حال خودش رهاش کنم. دلم برای خستگیهاش خیلی میسوزه،که انگار خودش راضی هست منم فقط براش دعا میکنم. خلاصه ...دیدن فینگیل بچه ،انرژیی به من داده که حالا حالاها ان شا ا... خوشم. برامون دعا کنید... خواب رويــــــــــــاي فراموشيهاست ! ... بعضی وقتها بدون اینکه خودت بدونی ،بدون اینکه متوجه شی وضعی که الان داری ،یک روز منتهای اروزت بوده ...بدون اینکه متوجه شی خوشبختی...سالمی...خانواده ی خوبی داری ...اما باز احساس شوربختی داری...یا لااقل حس خوبی نه به خودت داری و نه به زندگیت. بر عکسشم هست... فکر میکنی که اخر خوشی و سرمستی هستی ...بدون اینکه بفهمی اخر ذلت و خفتی.... من الان نه حس خوبی دارم و نه حس بد... من الان در واقع احساستم یک صفر گندست...اصلا انگار اون زنی نیستم که تا ۲ ماه پیش ،التماس دعا داشت و گریه و زاری بچه... من رو قضاوت نکنین ...بذارین حرفم رو بزنم... دارم زندگی میکنم ،بدون هیچ هیجانی و ارزویی..به لحظه ی تولد بچم که فکر میکنم ،نفسم بند میاد و گریه میکنم اما ....اینقدر راکد بودن در من وجود داره که اون لحظه رو خنثی میکنه. به اقای شوهر که فکر میکنم، ناتوان و عاجز میشم. این که داریم بدون هیچ دعوا و جنجالی از هم دور میشیم. اینکه هر شب داره برای فرار از چیزی، خودش رو به چیزهایی میسپاره که من دوست ندارم...حالم رو خراب میکنه. وضع مالی ما ،شدیدا داره روی زندگیمون تاثیر میذاره. وضعی که من هیچ تصمیم و اراده یی در مقابلش ندارم. موقعیتی که در اون اقای شوهر به من اجازه ی هم فکری نمیده و فقط فکر و تصمیم خودش اخرین راه حل ممکنست. اینجور مواقع احساس ضعف میکنم. کسی که زندگیش دو تکه ست ...کسی که فقط بخش ناراحتی و غم و غصه ی دیدن صورت گرفته ی شوهرش نصیبش شده. و این دل من رو به درد میاره. ناراحتم از فشاری که روی همسرم ...و من فقط نقش یه ارامبخش رو باید بازی کنم که خودش خیلی وقته ،دیازپام لازمه... اون داره تمام سعیش رو میکنه که تغذیه من و بچه به بهترین نحو باشه،هیچ چیز کم نمیذاره...هیچ چیز ...اما ...من خوشحال نیستم.نیستم چون اون با من و خودش قهر کرده...اون نمیدونه که الان من فقط اون رو قوی و شاد میخوام. خودخواهی ه؟ شاید... من باید به اون حق بدم که اونم خسته شه. غصه بخوره و گرفته باشه ...لبهاش خصاصت به خرج بدن برای یه ذره خنده ی بلند... این روزها هم میگذره...میگذره و تمام میشه و من میمونم یه مشت خاطره رنگ به رنگ... خدا کنه که اگه توی این خاطره ها اگه غم و غصه یی هم باشه...موقتی باشه و زودگذر... خیلی نوشتم ...پرید.... فقط امدم بگم...کاش زود قضاوت نکنیم.... از تمام ادمها خستم.... من(آقای شوهر) دلم شکست... دیشب دوباره احساس تنهایی کردم... باز هم همون احساسات قبلی هنگام بحثها به سراغم آمد.... تا الان احساس میکردم خیلی چیزها هنگام دعوای من و تو عوض شده اما دیشب دیدم نه.....این منم که به خاطر تو عوض شدم و دیگه کارهایی که تو را میترسونه یا ناراحتت میکنه یا به تو آسیب میرسونه را انجام نمیدم وهمه را به خاطر تو کنار گذاشتم.... اما تو همون دختر پرخاشگری که بودی هستی ...همون صدای بلند همون داد وبیدادی که انگار من صداتو نمیشنوم.....همون گرفتن وسایل به دست برای پرت کردن یا فرو بردن یا شکستن ..... تو نتونستی توی این مورد لااقل خودتو کنترل کنی و خشمتو در کنترل خودت در بیاری و این یعنی ما میبایست وقت برای شناختن و کامل کردنمون بیشتر میگذاشتیم... بانو: این حسو در من به وجود آوردی که وقتی من بیشتر به تو توجه میکنم تو با رفتارهای نسنجیدت و عدم وقت شناسیت باعث میشی که بین من و تو کدورت به وجود بیاید.... دیشب من به توراجع به س و م یک جمله گفتم ...."تو خوب حرف زدی اما یه خرده تند رفتی.....". تو این همه با اونا حرف زدی و من سکوت کردم از باب اینکه تو با فراغ بال حرفاتو به س بزنی اما تو این موضوع را جور دیگه برداشت کردی ..... (قبلا اگر من وسط صحبت تو می آمدم به من میگفتی چرا نگذاشتی حرفمو بزنم). اما تو دیشب میخواستی گیر بدی ....ناخواسته....من روحیه همسرم را میشناسم ... من مطمئا بودم و اینو ایمان دارم که بعد از 7 سال زندگی اگر من وتو تنها هم میومدیم باز هم من و تو دعوا داشتیم.... من کار س و قاطی کردن م را اصلا تایید نمیکنم اما کاش به خاطر من کمی از بحثها را کوتاه میکردی .... من نمیتونم از م وس انتظار داشته باشم که به خاطر من کوتاه بیان یا از موضعشون پایین بیان اما این انتظار را از همسرم داشتم که به خاطر آرامش خودم و خودش بتونه به هر صورتی با این مساله کنار بیاید یا با سیاست اینو جمع و جور کنه یا لااقل باعث دعوا و مرافعه بین من وخودش نشه....... ما انسانها خیلی خودخواهیم...... بانو....خیلی مواقع که در مواردی من با پ یا ز بحث میکنم تو میگی ول کن ...بسه... آره خیلی مواقع شده که هم ز و هم پ منو با رفتارهاشون یا حرفهاشون ناراحت میکنند اما به خاطر همسرم وخانواده چشم پوشی میکنم...... یا لااقل فراموشش میکنم..... چون همه ما یه خانواده ایم با اخلاقهای متفاوت..... اما بانو برگرد و به رفتارهای دیشبت فکر کن واینو در نظر داشته باش که من فقط یک جمله به تو گفتم..... اما...... افسوس ..... و کاش .... من(آقای شوهر): بالاخره حسش کردم ...حس پدر شدن .... از اینکه بانو خوشحال شد ...اشکم در اومد..... از اینکه مثل موش سرشو وارد آزمایشگاه کرده بود تا بدونه مادر شده یا نه؟...... و مادر بودنشو از صورت خوشحال من فهمید و من خوشحالم به خاطر خوشحالی بانویی که خیلی استرس کشید وصبر کرد و دعا کرد تا بالاخره نتیجه داد و اون مادر شد...... خیلی حس زیباییه که بدونی اطرافت را خوشحالی ، امید به آینده ، درک متقابل ، درک شدن ، خانواده شدن و یکی شدن را احساس کرد و اونو فهمید .... از بانو به خاطر مادر شدنش و صبرش و بلوغ فکریش ممنون.... خیالم راحته از کانون خانواده 2 نفری که تبدیل به 3 نفر شد.... خیالم راحته که من و بانو به بلوغ فکری رسیدیم و بعد اجازه ورود 1 نفر دیگه را دادیم..... خیالم راحته که من و بانو تونستیم ، ما را حس کنیم و بعد ما بشیم.... خدا را شکر که همه چیز از الطاف اوست....... امروز نینی ما ، مامانشو کمی اذیت کرد ....اما اینو خوب میدون م که بانو با تک تک دردهای نینی لذت میبره ..... از همه شماعزیزان که ما را همراهی کردید و باز هم همراه مایید سپاسگزارم.... شادیهامونو باهاتون تقسیم میکنیم.... روزها داره از پی هم میره ،و طفلکم داره درون من رشد میکنه. روزهایی که هر چند همراه با دردی ه که بعضی مواقع نفسم رو بند میاره اما لحظه به لحظه ش رو دوست دارم و حفظ میکنم. این روزهایی که اقای پدر برای ما هیچی کم نمیذاره و من ازش واقعا ممنونم ....احساس عجیبی دارم...یه حس عجیب ...احساس میکنم خیلی عمر کردم ،انگار ۸۰ سالم ه .نمیدونم چرا اینطور شدم.؟ ترس هم من رو رها نمیکنه. ترس ازخیلی چیزها ، که نمیتونم با هیچ کس شریک شم ...فقط باید بنویسم. بنویسم که دلم خیلی برای نگهداری طفلکم با این دردی که دارم شور میزنه...رفتم دکتر ...اما من هنوز نگرانم. دلم شور اینده ش رو میزنه ...اینکه ایا من مادر خوبی میشم؟ میتونم از پسش بر بیام.... بعضی مواقع خوابهایی میبینم ،که دوست ندارم...نه! اصلا دوست ندارم دلم میخوات خوابهام بدون کابوس باشن...باید چکار کنم... نوشتن از درد و غصه رو دوست ندارم...اما دلم نیخوات بشینم ناله کنم و از این حرفها به اقای شوهر بزنم، دلم نمیخوات خستش کنم پس مجبورم بنویسم ،که نگرانم........دلشوره ی عجیبی دارم که خودم رو هم خسته کرده. بچه ها به نظر شما یوگا میتونه برای من خوب باشه با توجه به وضعیتم؟ خیلی دوستتون دارم ...خیلی... متولد میشوم باز ...انگار سالها خفته بودم.. انگار تمام خوابهای مردم بی خواب در من ظهور کرده باشد... اما حالا ...حالا فصل من ست ،فصل پوست انداختن و دوباره عاشقی کردن... عشقی که در هفت اسمان خدایم مقدس است و متبرک. حلول تو در من، زیباترین لبخند خداست... نازنینم ...بخند بر من و تمام لحظه هایم...بخند تا دوباره زندگی از سر گیرم. وای بچه ها....بچه ها... من مامان شدم........وای خدا ....خدا شکرت.... فقط بدونید از همتون بابت دعاها و نصایحتون ممنونم ... برامون دعا کنید... برمیگردم بعدا نوشت: سلام ...عید همه مبارک. روز پدرم به همه بابا های دنیا به خصوص اقای شوهر گلمون مبارک!! فکرشو کنید ،اقای شوهر بابا شده.... دیروز عصر وقتی با اقای شوهر رفتیم ازمایش ،برای اطمینان از اینکه تست خانگی درست گفته ،من مامان شدم...دل تو دلم نبود. برای گرفتن جواب ،اول اقای شوهر رفت و من یواش یواش پشت سرش با فاصله ،میرفتم و دعا میخوندم...به خدا میگفتم: خدا ،میدونم هر چی شه به صلاحته ولی تو رو به اون بزرگیت دل شوهرم رو شاد کن...به وحدانیت خدا ،دلم حتی ذره نمیخواست دل شوهرکم غمگین شه. احساس میکردم خودم توان مقابله با هر چیزی رو دارم ،اما دیدن غم چشمهای اون رو ،که هیچ وقت نمیذاره من متوجش شم رو ندارم...سرم رو یواشکی کردم داخل اتاق صورت اقای شوهر مثل گل میخندید...وای خدایا ...یادم نمیره ...میخندید و من گریه کردم میخندیدم و اروم اشک میریختم. اون لحظه من دنیا رو داشتم...خدایا شکرت... هر چی بگم که چقدر ،برزگواری کم ه. به مامانم زنگ زدم ،اونم از خوشحالی گریه میکرد... کسی به جز مامانم و شماها نمیدونست که من چقدر مشتاق بچه بودم و به خاطرش کمی ،فقط کمی !! ناراحت بودم از لطف همتون ممنون...به خاطر دعاهای خیرتون .به خاطر شریک شدنتون در تمام لحظات غم و شادی ما... جالب ه که من چند روزه دیگه تولدم (۱۸ تیر) ، ولی من دیروز احساس کردم دوباره متولد شدم. باور کنید احساس یه پر رو دارم...رهای رها... ۲۶ ساله میشم و امید وارم خداوند کمکم کنه که مادر خوبی شم. دوستتون دارم...خیلی .... مهربانم ...همسر خوبم : به خاطر مهربانیت ،صبوریت و وجدان بیدارت تا همیشه ممنونتم. روزت مبارک. بهتون پیشنهاد میکنم: اگه دلتون گرفته...اگه دلتون خلاقیت میخوات اگه احساس میکنید زندگیتون یکنواخت شده.،اگه فکر میکنید ادمهای دوروبرتون براتون عادی شدن، حتما و حتما فیلم رو نگاه کنید و بعد به کسی که خیلی دوستش دارین ولی این رو بهش کم اعتراف میکنین &یاداوری کنین که خیلی دوستش دارین.... عمر ما ادمها به مو کمتر بنده.... بابا ساعت ۹ دیشب زنگ زد و گفت :مامان حالش خوب نیست بیمارستانیم ،خواستی بیا. توی اژانس که نشسته بودم. با خودم برای اولین بار صادق بودم و با مرگ اطرافیانم خواستم کنار بیام . به این فکر کردم اگه مامانم....من باید چکار کنم؟ اول به این فکر کردم که جیغ نزنم .مامانم از این سروصداها متنفره. بعدش باید خیلی خانم باشم اخه مامانم توی اینجور شرایط ها خیلی خانم ه.....!!! میدونم خیلی بی رحمانه به نظر بیاد،اما من خیلی صریح و روشن با خودم برخورد کردم... بعد به این فکر کردم خب...دیگه باید چجور زندگی کنم.؟؟ ..... های بانو خانم ...باید چکار کنی...دیگه فکرم کار نکرد...نمیدونم بعد از مامانم باید چجور زندگی کنم. یعنی فکر میکنم بلد نیستم.بلد نیستم قدم به قدم بگذارم. حتی بلد نیستم فکر کنم....و این یعنی فاجعه... من هیچ وقت تا حالا نتونستم بعد از مامانم رو تصور کنم. شاید تنها کسی ه که نتونستم بعد از اون رو بسازم. رسیدم ..توی بغلش کمی گریه کردم...بهتر شده بود. نذاشتن بمونم پیشش بردنش سی سی یو ...تنها گذاشتن به لوس ترین مامان دنیا شام بدم. وقتی میگم لوس ه ،واقعا هستا!! مادری که هنوز کودک درونش زندست. مادری که گاهی اوقات خیلی زودرنج میشه و بعضی مواقع اون دختر من میشه. مادری که بهترین دوست من ه. دوستی که میدونم دلش خیلی شکنندست. دوستش دارم...نه اونجور که لیاقتش رو داره...جوری که من در توانم ه. خداوند توانم رو زیاد کنه. خوابم نمیبره...میدونم حالش خوبه شکر خدا...اما واقعا من در مقابل مرگ خیلی ناتوانم....خدا خودش اگاهی بهم بده...تا قدرت زندگی کردن رو بدست بیارم. اولین روزی رو که رفتم دانشگاه رو یادم نمیره.زنگ زدم به بابا و مامان و خواستم برام دعا کنند...بعد زنگ زدم به اقای شوهر و ازش تشکر کردم که کمکم کرد تا برم دانشگاه ...از اینکه سنتی فکر نکرد، از اینکه فکر اینده ی بچه هامون بود تشکر کردم. درس من تمام شد...اخرین امتحانم رو دیروز دادم ...خسته نباشم!!. یادم ه که همیشه برام مهم بود برم دانشگاه ...همیشه...و الان حس خوبی دارم که یکی از خواسته های همیشگیم رو براورده کردم هر چند کوچک. شاید تا چند وقت دلم برای دانشگامون تنگ نشه...شاید هم اصلا نشه.. به هر حال اینجا خواستم از ((تو)) از تویی که خیلی تو این مدت صبور بودی تشکر کنم. بهت بگم که تمام خوبیهات رو یه روزی ،یه جایی ،جبران میکنم. ممنونم که پابه پای من امدی جلو...ممنونم که از یه سری چیزها گذشتی به خاطر من...ممنونم که کم و کاستیهام رو ندیده گرفتی... خوب بودن تو ،جزیی از ذات تو هست که هیچ وقت از تو جدا نمیشه. پ.ن :کمی خستم...نمیدونم چرا با شرایط جدید جامعه م نمیتونم کنار بیام چرا اصلا نوشتنم نمیاد ...چرا همه چی شده یه چیز مسخره... یعنی همه برگشتن به عادتهای همیشگیشون...؟؟من میترسم. اول نادیده ات می گیرند، بعد مسخره ات می کنند، سپس با تو مبارزه می کنند، امــا در نــهــایــت پـــیــروزی بــا تـــوســـت. «ماهاتما گاندی» بیا عاشقی کن دوباره _ برای ندا دانلود کنید
بانو:........![]()
خواب را دريابیم،
كه در آن دولت خواموشيهاست .
من شكوفايي گلهاي اميدم را در روياها مي بينم،
و ندايي كه به من ميگويد :
« گر چه شب تاريك است
« دل قوي دار،
سحر نزديـــــــــك است
دل من، در دل شب،
خواب پـــــــــروانه شدن مي بيند .
مهر در صبحدمان داس به دست
آسمانها آبي،
- پر مرغان صداقت آبي ست -
ديده در آينه صبح تــــــــــــو را مي بيند .![]()
