!!زن و شوهر سانسور نشده

حرفهای در گوشی..

 

خودش رو در دیدن فیلمهای خوب و یا مزخرف غرق میکنمه..از  mbc به foxmovie...

فرقی نداره هر مزخرفی...میخوات زودتر زمان رو از دست بده... رسیده به جایی که نمی دونه چی

خوشحالش میکنه...یا حتی انگیزه یی باشه برای خوب بودنش...معمولی و معمولی

از جملات: برو کلاس و برو دکتر خسته شده... و دلش هیچی نمیخوات جز اینکه

از این شهر بره. از سلام ها و تعارفات و خداحافظی ها خسته شده.

از احترامهای تصنعی و توقعهای بیجا...خستس از ادمهای کوته فکر...

از ادمهای بی شعور ...از ادمهایی که وقتی مادرش از اونها براش میگه،حالش رو خراب

میکنه... مادرش یه کار جالب کرده یکی از دلایل حسهای خوبش توی این چند ماه اخیر

شاید اینه ...مادر از دختر عذرخواهی کرده..به خاطر تمام بی محبتی های کودکیش.!!

مادر میگه ببخش اگه بلد نبودم :بهت بگم دوستت دارم...بهش میگه:ببخش اگه گاهی

دست روی تو دراز میکردم...دختر حس خوبی بهش میده. میدونه مستحق این عذر خواهیه.

حتی اگه از طرف مادرش باشه.

سرش درد میکنه ،شوهرش به یه مزاحم تلفنی زیادی روی خوش نشون میده.

بعد هم که اعتراض میکنه ،محکوم هم میشه.  اما میدونه اگه خودش این کارو کرده بود

توبیخ میشد...رفتارهاش به نظر خودش عجیب نیست...چون میبینه شوهرش کارای احمقانه یی

میکنه که باید عکس العمل نشون بده. بعدم که خودش رو خلاص میکنه از یه حرف قلمبه.

زنگ میزنه به شوهرش میگه: تو مریضی، چون به شکاکیت من دامن میزنی.

چه حرف مزخرفی ؟ نه ؟!! دختر تو باید خودت رو درست کنی...پاشو جمع کن این بساطت

رو ...اون هر کاری که میکنه ،یه روزی ،یه جایی پاش رو میخوره...تازه کاری هم نکرده

فقط دلش قیلی ویلی رفته...این تویی که باید زندگی کنی...اما ...چه فایده داری خودت رو

ذره ذره اب میکنی. زندگی کن...از خنده غش کن....

اینها رو به دختره میگم...خدا کنه یادش بمونه...

دختره بد قولی این روزها زیاد شنیده و چشیده...دلش کمی مکدره...

اما یه چیزهای جالب هم تجربه کرده..بعد شش سال و نیم زندگی تازه مزه ی یه چیزهایی

رو چشیده. این حس خوبی بهش میده. حتی اگه دیر باشه مهم نیست...مهم نیست

الان براش خوشاینده.

میخوات یه کاری کنه از این رخوت دربیاد ،اما حتی خودش نمیدونه چی دوست داره

نمیتونه علایقش رو طبقه بندی کنه...خلاصش خیلی تنبله...

فکر میکنه ،افسرده شده. اینکه یه ساعت خوبه و یه ساعت پر از حسهای مزخرف داره

میترسوندش. باید به حال خودش برسه...

اینها رو به من گفت بنویسم ...تا تخلیه شه. شاید بهش کمک کنه فکراش تلنبار نشه.

شاید...خلاصه هر کی هستی به این دختر خل و دیوونه نخند...یه روزی این دختر

خیلی ارزوها داشت که الان یادش رفته چی بودن و چی شدن...

این دختر به خدا یه روز سالم بود!!! اما  الان خودش رو گم کرد...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 خرداد1388ساعت 21:4  توسط  بانو و اقای شوهر  |